|
شب بو لب پنجرمون منتظره بهاره ماهی سرخ تو ی تنگ شیشه بی قراره اسفند امسال توی منقل پای سبزه سوخته رنگین کمونم واسه عید چارقد تازه دوخته باد زمستون توی جشن غنچه ها میتابه بالای تور آسمون ابر رو به هم میسابه غنچه ی سبز قاصدک دوباره پا به ماهه چار روزه مونده به بهار یه قاصدک تو راهه یه قاصدک که روی دوش بوته ها بشینه خبر بده بهار میاد ، تولده زمینه
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 1:6 توسط محمد خاکی زمانی
سلام به همه دوستای گلم آقا ما هر کار کردیم حکم پلمپ رو لغو کنیم نشد تنها کاری که تونستم بکنم این بود که نذارم جواز کسب شاعریمو لغو کنن حالا مجبور شدم یه خونه تکونی بکنم واسه همین ترجیح دادم وبلاگمو عوض کنم دوستان آدرس جدیدمو میذارم ، خوشحال میشم بهم سر بزنید + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 0:11 توسط محمد خاکی زمانی |
*************************************************************
میلاد فرخنده ی امام علی (ع) را به همه تبریک میگم وهمچنین روز پدر ( مرد ) رو به همه ی آقایون و به خصوص به خودم ( که دیگه واسه خودم مردی شدم ) یارب امروز جهان را چه مقدر شده است که به یمنش همه افلاک معطر شده است کمر کعبه شکستست ولی خندان است که بسان صدفی صاحب گوهر شده است ************************************************************* + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 13:4 توسط محمد خاکی زمانی
سلام
توی این پست یه شعر داغ داغ واستون گذاشتم دوست دارم نظرتون رو راجع به این شعر بدونم تذکر : در دو مصراع تضمین داشتم به شعری از حسین منزوی که با گیومه مشخص شده * به هر کس یا علی گفتم به هر راهی وفا کردم به جورش دیده را بستم ، ز بگسستن حیا کردم گهی نامردمی را هم اگر کردم به خود کردم ولی از عهد خود هرگز نمی یابید بر گردم پریشانم من از آزین این غمپاره ی موزون مبادا با ردیف و قافیه قلبی شود محزون ولی از بی وفایی خسته ام ، رنجور و درمانده از اینجا بی نصیب از آن بهشت بی خزان رانده گهی در وهم و سودای غریب خواب و بیداری مرور خاطرات و باقی ایّام تکراری « گهی با کوه بستیزم گه از کاهی فرو ریزم » نه با یک غنچه بستانم نه با یک باد پاییزم « گهی تنگ است دنیایم گهی در مشت گنجایم » که گاهی بی خبر در کوچم و گه سر زده آیم گهی ترسم که حتی بی ثمر یک فصل بگشایم که با این قوم هم راه و قدم هم باز تنهایم نه در هر پرده آوازم ، نه در هر گوشه تحریرم نه مشتاق حیات و نه از این ماتمکده سیرم فقط تنهایم و خسته ، فقط دل مرده و غمگین زمین و آسمان ، سقف و کف زندان رنگاگین گریز عمر گوهرگون من آهسته آهسته جوانی را بکاهد از تنم آرام و پیوسته + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 16:42 توسط محمد خاکی زمانی |
سلام به رفقای امتحانات سخت و آسون گذشت از پست قبلی یه تشکر بدهکارم اونم با پویای گل از اونجایی که تو امتحانات وقت شعر کامل کردن نداشتم بازم شعر از غیر میگذارم ۳ تا شعر یکی از اخوان ثالث یکی از حسین منزوی یکی هم از سهیل محمودی که هر چند گفته میشه شاعر خوبی نیست ولی این شعرشو خیلی دوست دارم. قول میدم دفعه ی بعد یه شعر از خودم بگذارم. تا بعد خوش باشین * * * * ۱ سه ره پیداست نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر حدیثی کش نمی خوانی بر آن دیگر نخستین راه نوش و راحت و شادی به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی دو دیگر راه نیمش ننگ نیمش نام اگر سر برکنی غوغا ، وگر دم درکشی آرام سه دیگر راه بی برگشت بی فرجام من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه بر داریم ، قدم در راه بی برگشت بگزاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ اخوان ثالث * * * * ۲ مرا با خاک می سنجی نمی دانی که من بادم نمیدانی که در گوش کر افلاک فریادم نه خود با آب کوثر همسرشتم نز بهشتم من که من از دوزخم با آتش نمرود همزادم نه رودی سر به فرمانم که سیلابی خرو شانم که از قید مصب و بسترو سر منزل آزادم گهی تنگ است دنیایم گهی در مشت گنجایم فرو مانده است عقل مدعی در کار ابعادم برای شب شماری چوبخط روزها کافی ست جز این دیگر چه کاری هست با ارقام واعدادم؟ به جای فرق خود بر ریشه خسرو زنم تیشه اگر چه عاشق شیرینم و از نسل فرهادم گهی با کوه بستیزم گه از کاهی فرو ریزم به حیرت مانده حتی آنکه افکنده است بنیادم همان مردن ولی از عشق مردن بودو دیگر هیچ اگر آموخت حرف دیگری جز عشق استادم به زخمی مرهمم کس را وزخمی میزنم کس را شگفت آورترینم من چنینم:جمع اضدادم حسین منزوی * * * * ۳ ای غم انگیز ترین خوشحالی من و عشق تو و دستی خالی ای شدیدأ همه ی هستی من راز ایمان و تهی دستی من تویی اون کشمکش هر روزه لحظه ی پر تپش هر روزه من و یک جاده چشم به راه جاده ای از شب تا خلوت ماه آخرین حادثه جاده تویی اتفاقی که نیفتاده تویی کفشهایم که پر از خستگی اند نقشی از نوعی دلبستگی اند دست هایم که نیاز آلودند همه ی عمر به سویت بودند باز هم باش و فداکاری کن آرزوهای مرا یاری کن سهیل محمودی + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 4:10 توسط محمد خاکی زمانی |
سلام یکی از رفقا گفت: بعضی وقتا آپ کنی بد نیست اینم به خاطر این رفیق گل گلاب وگر نه اگر به خودم بود نه حرفی داشتم واسه گفتن نه حال و گوشی واسه شنفتن ، شعر هامم همه نیمه کاره بدون استثنا ولی قدم رفقای قار روی چشمام اینم یه شعر از شهین حنانه که اگه حد اقل هم سن من باشید شنیدینش پرنده هم نفس هم خونه ی من زمستون رفت و شد فصل پریدن همین دیروز تو از این خونه رفتی ولی از اومدن چیزی نگفتی تو را در سر هوای خوب پرواز تو را در حنجره یک دشت آواز چی میشد اون هوای برفی سرد تو رو راهی این خونه نمی کرد
تو اونجا با گلای رنگانگی من اینجا پشت دیوارای سنگی تو با جنگل تو با دریا تو با کوه من و اندازه یه فصل اندوه من اینجا خسته و غمگین و تنها نمی دونم که می مونم تا فردا پرنده جان بهارت سبز بادا مخور قصه اگرمن موندم اینجا من عادت می کنم با درد تازه جدایی شاید از من من بسازه میمونه توی ذهنم خوبیه تو درخت و آشیون چوبی تو دلم تنگه دلم تنگه برایت نگاهم با نگاهت داشت عادت + نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 23:47 توسط محمد خاکی زمانی |
من یزیدی* که نفس نرخ نخستین وی است جز تو و باغ بهشتی چه فروشند دگر ؟ بر رخ مه سان تو یک دم نظر نیکوتر از در کنار حوض و زیر سایه و حوری به بر م . خ * بازار مکاره (حراج ) *********************************** در دیگران می جویی ام ـ اما بدان ای دوست اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زن تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست گفتی بخوان - خواندم - اگرچه گوش نسپردی حالا که لالم خواستی، از خود بخوان ای دوست من قانعم ٬ آن بخت جاویدان نمی خواهم گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست یا نه! تو هم با هر بهانه شانه خالی کن از من ـ من این بر شانه ها بار گران ـ ای دوست نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست آنسان که می خواهد دلت با من بگو ـ آری من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست محمدعلی بهمنی + نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 22:0 توسط محمد خاکی زمانی |
مهرورزان را بجویید دوستان رخت بر بست همدلی زین بوستان مانده در دل باقی ناگفته ها از چه رو گویم به گوش خفته ها قلب له گشته به زیر پای دوست جرم آن عشق است تنها عشق اوست هر کسی این راه پر محنت گزید روزگاری خوش به چشم خود ندید این معمٌا مانده در دلها نهان کی بر آید کام تلخ عاشقان ؟ چشم دلها عاری از برق نگاه هجر افزون و وصالی گاه گاه عقل و دل گشتند همچون فیل و مور گوش کر ٬ لب بسته و چشمان کور عشق چون سد بر کمال دنیوی هر دغل باهوش نامند و قوی مهرورزی هست گو تا بینمش ؟ گر گلی مانده بگو تا چینمش ؟ م . خ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 23:57 توسط محمد خاکی زمانی |
پند لقمان حکیم به فرزند : ای جان فرزند : هزار حکمت آموختم که از آن چهارصد حکمت انتخاب کردم و از آن چهارصد هشت کلمه برگزیدم که جامع کلمات است. دو چیز را هرگز فراموش مکن 1- خدا را 2- مرگ را. دو چیز را همیشه فراموش کن 1- به کسی خوبی کردی 2- کسی به تو بدی کرد. و اما آن چهار کلمه دیگر ... به مجلسی وارد شدی زبان نگهدار به سفره ای وارد شدی شکم نگهدار به خانه ای وارد شدی چـشم نگهـدار به نمـاز ایستـادی دل نـگـهـدار + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 0:28 توسط محمد خاکی زمانی |
ای مه ای دوست مرا منزل دیگر بنما دوش گر غصه ی نان بود به جان من و او وارهان از غم این مُلک و نشان دو جهان عزم راهی بده و همت و ثابت قدمی + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 23:54 توسط محمد خاکی زمانی |
دست تو یاس نوازش در سحرگاه بهاری ای همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داری
در کتاب قصه ی من معنی هر دل سپردن خود شکستن بود و مردن در غم خود سوگواری من چه بودم نقش باطل قایقی گم کرده ساحل با هزاران زخم بر دل از عزیزان یادگاری بی نیاز از هر نیازی بی خبر از حیله سازی با گناه پاکبازی باختم در هر قماری من چه بودم شعله ی درد قصه ی خاکستر سرد زخمی دنیای نامرد قصه ی چشم انتظاری با من ویرانه از درد دست تو اما چه ها کرد ای که با معنای دیگر عشق را آموزگاری + نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 22:17 توسط محمد خاکی زمانی |
یا ایها الذین آمنوا ، آمنوا
نظرتون رو راجع به این جمله بگید خیلی جای فکر داره + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 23:28 توسط محمد خاکی زمانی |
ساده بودی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق ایرج جنتی عطائی + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 16:14 توسط محمد خاکی زمانی |
دلم مثل دلت خونه شقایق شقایق اینجا من خیلی غریبم شقایق آخرین عاشق تو بودی شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق اردلان سر فراز + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 1:41 توسط محمد خاکی زمانی |
دامن بکش به ناز که هجران کشیده ام استاد شهریار + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 1:7 توسط محمد خاکی زمانی |
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آنکس که خریدار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد . . . شاهکاری از وحشی بافقی قالب : مربع ترکیب + نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 23:13 توسط محمد خاکی زمانی |
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمي رد . مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن . به قول شهریار: زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو نیست هنگام تأمل بی درنگ آماده شو + نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 22:51 توسط محمد خاکی زمانی |
برف میبارد، + نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 23:25 توسط محمد خاکی زمانی |
سنگ مهک مهک خوردم نه زر بودم نه سیمین نه مست عشق آن دلدار دیرین گره خورده به این دنیای فانی سراسر بسته دل بر زندگانی دگر از این ستم دل ناگران است ز کوه طور آتش ها عیان است دل از زندان تن بَرگیر و بگریز عنان از این کفن برگیر و بگریز که این آتشکده بستان من نیست زمین سست را رَه بر دمن نیست کمی فرهاد ، مرد بیستون شو کمی مجنون ، ز سر تا پا جنون شو کمی آرش ، بشو امید مردم کمی نادر ، بشو از دیده ها گم نگار آیین ، نگین آذین ، نگون بخت مشو غرّه به این تاج و به این تخت که اینان لحظه ای بهرت نپایند چو دیوان سر رسد ، کارت نیایند بچین از گل طریق معرفت را بکن پاک و بده صیغل دلت را ببر لذت ز احساس بهاره بکن دامن پر از عطر ستاره مگو در این سرا راهی دگر نیست که مختاری و دل بی بال و پر نیست بزن بال و بزن بال و بگیر اوج که گر مانی نشیند موج بر موج شوی پا بند این دنیای فانی رَوی بی توشه از این زندگانی م . خ + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 11:54 توسط محمد خاکی زمانی |
تو به من خندیدی ، و نمیدانستی: من به چه دلهره از باغچه همسايه سیب را دزدیدم . باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید . غضب الوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک. و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم ، که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 1:54 توسط محمد خاکی زمانی |
پشت اين پنجره ها ، وقتي بارون مي باره نسرین جعفری و باز تقدیم به ناصر عبدلهی + نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 14:33 توسط محمد خاکی زمانی |
آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد عشق می خواهم از آنسان که رهایی باشد هم از آن عشق که منصور ، سردارش برد عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت نه که گویند خسی بود که جوبارش برد دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار نه که کالاش کنی ، گویی طرارش برد شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی عشق بازاری ما رونق بازارش برد عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ که به عمری نتوان دست در آثارش برد مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب کاری از پیش رود کارستان ک " آرش " برد خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود ... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظة دیدارت شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود این هم دو غزل از غزل سرای تنهایی هایم حسین منزوی + نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 0:56 توسط محمد خاکی زمانی |
دل من یه روز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دنیا زد و رفت پاشنه ی کفش فرارو ور کشید آستین همّتو بالا زد و رفت دفتر گذشته ها رو پاره کرد نامه ی فردا ها رو تا زد و رفت زنده ها خیلی براش کهنه بودن خودشو تو مرده ها جا زد و رفت یه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توی شیشه فردا زد و رفت حیوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوّا زد و رفت هوای تازه دلش میخواست ولی آخرش توی غبارا زد و رفت دنبال کلید خوشبختی میگشت خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت شعر: محمد علی بهمنی به یاد زنده یاد ناصرعبدلهی + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 23:32 توسط محمد خاکی زمانی |
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 0:29 توسط محمد خاکی زمانی |
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است و گر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوان مرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوان مردانه سرد است... آی .. دمت گرم و سرت خوش باده سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم منم من سنگ تیپاخورده ی رنجور منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور نه ا از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در بگشای دل تنگم حریفا میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست مرگی نیست حدیثی گر شنیدی قصه ی سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد؟ فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است حریفارو چراغ باده را افروز شب با روز یکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان است دستها پنهان نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین درختان اسکلت های بلور آجین زمین دل مرده سقف آسمان کوتاه غبارآلود مهر و ماه زمستان است ای امیدم کاش سرما بود و تب بود و زمستان بود باز کاش ره لغزان و سرها در گریبان بود باز کاش دیوار نفس بر دیدگان می بست راه کاش پیش پای خود را دید ، نتواند نگاه ای امیدم آن مسیحای جوانمردت ، همان ترسای پیر پیرهن چرکین کفن پوساند و گردی گشت و از او هم نماند آیین که بگشاید در منزل ، به روی یار هر شامش که جوید حال و احوال و بپرسد از دل و کامش دری گر باز بود اندر پسش دامی نبودش پهن که گیرد جان و مال و لکه اندازد بر این دامن امیدم خرم و خوش باش گر مردم سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت و بیرون از بغل دستی نمی آرند که دیگر قطرۀ اشکی ز روی گونۀ طفلی نشاید رفت و کس دست طمع سویت نمی یازد امیدم آن زمستان آمد و رفت ولیکن داغ تابستان به دل ماند زمستان آمد و رفت نشُست امّا سیاهی ها هوا گرم و ترک بر خاک و سوزان لحظه های ما تقدیم به استاد مهدی اخوان ثالث ( م . امید )
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 0:46 توسط محمد خاکی زمانی |
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مُزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مفتون بی عنایت + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 23:43 توسط محمد خاکی زمانی |
|